در من غم بیهودگی ها می زند موج در تو غروری از توان من فزون تردر من نیازی می کشد پیوسته فریاددر تو گریزی می گشاید هر زمان پرای کاش در خاطر ، گل مهرت نمی رست ای کاش در من آرزویت جان نمی یافتای کاش دست روز و شب با تار و پودش از هر فریبی رشته ی عمرم نمی بافتای کاش دست روز و شب با تار و پودش از هر فریبی رشته ی عمرم نمی بافتاینک دریغا آرزوی نقش بر آب اینک نهال آرزو بی برگ و بی بردر من غم بیهودگی ها می زند موج در تو غروری از توان من فزون تراندیشه ی روز و شبم پیوسته این استاندیشه ی روز و شبم پیوسته این استمن برتو بستم دل ، دریغ ، دریغ از دل که بستمافسوس بر من ، افسوس بر من ، افسوس ، افسوسگوهر خود را فشاندم در پای بت هایی که باید می شکستم
حمید مصدق
برچسبها: حمید مصدق
برچسب:
نویسنده: مهتاب رنجبر
تاريخ: دوشنبه
18 دی
1396 ساعت: 0:22